Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
هیچوقت به یک زن دروغ نگویید!
تاریخ : 5 تیر 1387

اینم به مناسبت روز زن تقدیم به همه ی مردا چون واسشون حکم یه هشدارو داره و یه گوشه ی خیلی کوچیک از باهوشی خانوماست.

 

 

هیچوقت به یک زن دروغ نگوئید!

 

 

 

 

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم" ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن  ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !  زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.

 

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"  

 

 

 

 

 

 

جواب زن خیلی جالب بود.

 

 

می خواید بدونید زن به شوهرش چی گفت: ادامه مطلبو ببینید.

ادامه ...
تو یک فرشته ای
تاریخ : 4 تیر 1387

مادر دوستت دارم

 

 

وقتی که تو ۱ ساله بودی، اون (مادرت) بِهت غذا میداد و تو رو تر و خشک می کرد ...
تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو ۲ ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که  وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که ۳ ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.
تو هم با ریختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی !
وقتی ۴ ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.
تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتی که ۵ ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به مهد کودک بری.
تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی !
وقتی که ۶ ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی ...!
وقتی که ۷ ساله بودی، اون، برات یک توپ فوتبال خرید.
تو هم، با شکستن پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!!!
وقتی که ۸ ساله بودی، اون، برات بستنی خرید.
تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۹ ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۰ ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی !
وقتی که ۱۱ ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد.
تو هم، ازش تشکر کردی: ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه !
وقتی که ۱۲ ساله بودی، اون دلسوزانه تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِونی بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردی: صبر کردی تا از خونه بیرون بره و بعد ...
وقتی که ۱۳ ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری!
وقتی که ۱۴ ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردی: با فراموش کردن  نوشتن یک نامه ساده !!!
وقتی که ۱۵ ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردی: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتی که ۱۶ ساله بودی، اون بهت رانندگی یاد داد ...
تو هم ،هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی ؛ اینجوری ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۷ ساله بودی،و وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی
وقتی که ۱۸ ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که  تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی!
وقتی که ۱۹ ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتی و بچه ننه نشون بدی!!!
وقتی که ۲۰ ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره !
وقتی که ۲۱ ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.
تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!!!
وقتی که ۲۲ ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی؟!
وقتی که ۲۳ ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتی که ۲۴ ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !
وقتی که ۲۵ ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه...
تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی!!!
وقتی که ۳۰ ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، همه چیز دیگه تغییر کرده !!!
وقتی که ۴۰ ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه.
تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی!
وقتی که ۵۰ ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!!


و سپس، یک روز، اون، به آرامی از دنیا میره  و تمام کارهایی که در حق مادرت انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد ...

 

 

 

ته نوشت:


۱. اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی : با کوچکی یک بوسه تا بزرگی گفتن : مادر دوستت دارم ...

 

۲. امضاء جوتی! 

 

  

۲
تاریخ : 1 تیر 1387

خدایم!

هر جا که مرا می بری

نزدیک خود نگاه دار.

مباد که در هیچ کاری

یاد تو را فراموش کنم.

به درون رو می کنم

و پیوسته

با آگاهی از حضور مقدس تو

زندگی کنم.

بادا

که هر روزم

پیشکش عشقی به درگاه تو باشد.

من از گرما متنفرم م م م
تاریخ : 1 تیر 1387

من دوباره برگشتم و تابستون هم شروع شد.

 

 

 

و به پایان آمد این دفتر
تاریخ : 14 خرداد 1387


‌BLOCKED


 

 

 

 

 

ته نوشت:

۱.   ۲۴ساعت از آپ این پست گذشته دیدم نمی کشم حالا دارم اینا رو می نویسم.

۲. الان که دارم این و می گم بعد کلی نخوابیدن گریه کردن و فکر کردنه، نمی تونم از وبلاگم بگذرم، نه! نمی شه

۳. اگه می رفتم می گفتن کم اورد ولی من،  نه! کم نمیارم، مهم نیست که الان میشناسنم، خوبیش به اینه که یه مدت همه سرکار بودن.بر می گردم ولی الان نه!!!!!

خداحافظی
تاریخ : 14 خرداد 1387

لوسیفر، آناستازیا، الناز، پریسا و اسماء (کُزت)(هم خونه ای هام) ،

 مامان ام،سرور،ماریه،نسرین، نادیا، صنم، اکرم(الناز)،حسنا و مهشید

 اون راحله که هیچ دل خوشی ازش ندارم.دخترای راهرو اصلی تو خوابگاه،

 Mr.X (که مث یه برادر بزرگ مواظبم بودن و پشتیبان من و نذاشتن که لحظه ای فکر کنم که اینجا تنهام)، آقای ناظری( که بی هیچ چشم داشتی وقتشو گذاشت که به من کارگاه شبکه رو یاد بده)،اراذل کلاسمون و ..... امین کمالی.

دیگه اونجا مصیب احمدی نداره که من هی ببینمش و حرص بخورم که چرا ریشاشو نمی زنه!!! استادامون: مهندس اسمنی و سلیمانی(آخه کجای دنیا استاد به این باحالی می تونی پیدا کنی؟)

 اصلا باورم نمیشه به همین زودی تموم شد، دو ترم مهمانی من تموم شد و باید برگردم همون جهنمی که بودم.

 قشم جزء بهترین خاطره های زندگیمِ ، چه اون خاطره هایی که اشکمو در اورد و چه اوناییی که از خنده رودبرم کردن. اصلا باورم نمیشه که نمی تونم دیگه اقای آزاد  رو ببینم و یا صدای دادو هوار های زارعی رو بشنوم.وای فکر کنین دیگه من تو آموزش با کی سرو کله بزنم وقتی رشیدی نیست؟هاااا؟

 هــــــــــــــــــــــــی، من از سرویس(اتوبوس)آقای رحیمی خاطره دارم تا اون بالا، دفتر رئیس دانشگاه، شیطنتای توی بوفه اون دور هم جمع شدنا و کرکر خنده و نگاه کردن همه و اخم اون پسره(سلیم دهقانی)که از ترس لقمه ساندویچمو نجویده قورت دادم-نمی بخشمش هیچ وقت- .

  شبای پلاژ، سینما دریا و ستاره یا ظهرای پارک زیتون من و سرور خودمونو میکشتیم واسه تاب و سرسره، فقط مواظب بودیم کسی نبینه که فردا تو دانشگاه تابلو خاص و عام مون نکنه. هر روز که به رفتنم نزدیک میشه غمناک تر میشم و غصه ی نبودنم رو تو قشم می خورم.

 

به هر حال همه چی  تموم شد، حلال کنید.

 

ته نوشت:

۱. به همه شک دارم

۲. دلم واسه همه تنگ میشه  

پایان و یه پیغام
تاریخ : 13 خرداد 1387






بی خیال کل قضیه شدم . ..