Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
ارسال شده در: 3 مهر 1387ساعت 15:39 توسط:جیغ

اینو می خوام تقدیم کنم به کسی که روح بزرگی داره و در اوج عصبانیتش و در حالی که من ناجوانمردانه با غرورش ناخواسته بازی کردم منو بخشید و با اینکه می دونم اگه این نوشته رو ببینه بازم شاکی میشه و میگه که فکر کردی با این کارات من فراموش می کنم که چیکار کردی باهام کاملن در اشتباهی، اینجا می نویسمش...   بدونه که عاشقشم فقط بلد نیستم چه جوری نشونش بدم.              

 

من اگر عاشقم دست خودم نیست...

 

عاشقی معجزه ی زندگی است...

 

 

 

روی قلبم جاریست، ذره ذره این شعر

 

که اگر در خوابم با تو دیدم خودم خود را... بگم این رویا نیست...

 

نتوانم که بگویم بی تو، لب این باغچه ی تنهایی، جای تو...

 

جای تو بس خالیست...

 

یا بگویم با تو، چه صفایی دارد گذر از باغچه ی تنهایی...

 

 

 

چه هوایی ..

 

چه نسیمی..

 

شاپرکها همه در وسوسه ی لمس تواند...

 

آن طرف زنبوری، که چه خسته، در طلب شهد تو است...

 

طفل بازیگوشی، همه تن خواسته اش چیدن تو...

 

 

 

و هوا خوب است هنوز...

 

 

 

روی نیمکت باغبانی خسته..

 

که همه وسوسه اش لمس تو است...

 

همه اش در طلب شهد تو است...

 

طفل قلبش...

 

طفل قلبش همه تن خواسته اش چیدن تو...

 

 

 

چه نسیمی در راه است...

 

 

 

با خود آورد همه جا عطر تو را...

 

 

 

چه هوایی...

 

چه نسیمی...

 

 

 

نور خورشید به چشمانم در زد...

 

به خود آورد مرا...

 

 

 

من که هستم و کجا..؟

 

روی نیمکت در باغی...

 

 

 

عطر مریم نفسم را برد، به قلبم سر زد...

 

برق آن...

 

چشم من را دزدید و به قلبم دادش...

 

دل من کو..؟

 

رفت خودش در قلبم...

 

رفت خودش...

 

 

 

قلب من میبیند...

 

قلب من دل دارد...

 

 

 

و همین است عشق معجزه ی زندگیم...

 

 

 

و هوا چهچه بلبل دارد...

 

و نسیم عطر تو را می آرد...

 

 

 

یاد آن گفته ی طفلی که می گفت...

 

 

 

من اگر عاشقم دست خودم نیست...

 

عاشقی معجزه ی زندگی است...

 

 

 

خیلی دوستت دارم...

 

 

ارسال شده در: 23 شهریور 1387ساعت 23:12 توسط:عزلت

هیچ خبری نیست. اما فکر کردم از اونجایی که بی خبری خودش یه خبره و از اونجایی که در اوج بی خبری یه خبر چرت میتونه خبر داغی بشه با خودم گفتم که شما رو از این خبر داغ بی نصیب نزارم که بابا :  

هیچ خبری نیست  

 

پا ورقی :  

 

۱- خبری نیست ! 

۲- دلم تنگیده واسه یکی ! 

۳- به تو چه که اون کیه ؟ 

۴ - بی شرف فحش بدیه. با ادب سعی کن دیگه استعمالش نکنی چون مثل چیزه و معتادش میشی. 

۵- آشغال خبری نیست. چرا گیر دادی؟ 

ارسال شده در: 12 شهریور 1387ساعت 22:48 توسط:عزلت

کسی لواشک دوست داره؟

میخوام بدنم بصورت کلی نظرتون در مورد لواشک چیه؟

باور کنید شوخی نیست.

ارسال شده در: 11 شهریور 1387ساعت 17:37 توسط:جیغ


 او قول نداده بود که دنیا بهشت باشد ...

 سختی ها بازتاب باورها و برداشت ها و اعمال و اندیشه های اشتباه خود انسان است.

دنیا محل رشد است ...دانشگاه است نه آسایشگاه ... و سختی ها ، سکوی صعودند .
ارسال شده در: 5 شهریور 1387ساعت 15:22 توسط:عزلت

مقدمه : نمی دونم ترجمه دقیقش به فارسی چی میشه اما در کل دیوید لینچ میگه :

هرکس از فیلمهای من به اندازه افق تفکرش برداشت میکنه.من به همون راضیم.

مطلب زیر رو با استناد به جمله بالا بخون.

خوب خوب!!!

میبینم که ظاهرا نگار خانوم تشریفشون رو بردن مسافرت. به گوشمون رسیده که سفرشون کاری بوده (میگن مثله سفرهای استانیه محمودجونه).

به هر حال و شکلی که هست فعلا ژنرال یکه تاز و قلم بدست این وبلاگ منم .کی میتونه اعتراض کنه ؟ ها ها؟اصلا کی جراتشو داره؟

البته چون نگارجون خودشون به نت دسترسی ندارن، نمی تونن لینکهای جدید رو واسه دوست جوناشون بفرستن وگرنه مطمئنم که کلی بازدید کننده و کامنت اینجا میومد که همشونم برای تبریک به من، اونم بخاطر قلم فرسایی هام در این وبلاگ بود. خودمونیما ...حال میکنی با اعتماد به نفسم، نه؟

به هر حال .

آدم بعضی اوقات داغ میکنه بعضی چیزا رو میشنوه. امروز میخوام در مورد بعضی از شخصیتهای دور و برمون صحبت کنم. نمی خواد زیاد بگردی . هستش، منتها بخاطر روزمرگی، نمی بینیشون....اما من امروز میخوام چشماتو بینا کنم،یا حداقل زور بزنم بازشون کنم.

بله داشتم عرض میکردم.

تا حالا شده فکر کنی آدم های دورو برت که خوب میشناسیشون، دارن از حسن رفتار یا بهتر بگم ادب و فرهنگ خانوادگیتون سو استفاده می کنن؟

ساده بگم. تا حالا به موردی بر خوردی که یه آدمی که خودشو دوستت میدونه یا شایدم عاشقته، تو روت وایسه و هی کیلو کیلو چاخان تحویلت بده و تو هم میدونی که داره میبنده اما به خاطر اینکه نمیخوای غرورش رو بشکنی یا اونقدر دوستش داری که نمی خوای ناراحتش کنی یا شایدم از دستش بدی دروغهاشو تحمل میکنی و یه قیافه ابلهانه بخودت میگیری و حرفاشو تایید میکنی؟

اونجاست که یارو فکر میکنه تو رو خر کرده و تو هم با یه نگاه و چشمکهای پاریکالی بهش این اطمینان رو میدی که عرعر؟

من شخصا تو این موقعیت خیلی قرار گرفتم .هنوزم دارم قرار میگیرم. بعضی وقتها فکر میکنم یا خیلی آدم خوب و مردم داریم که حاضر نیستم ناراحتی کسی رو ببینم یا خیلی ابلهم که اجازه میدم فکر کنه من احمقم یا (از دیدگاه شرع) شایدم من دارم بهش این وقت رو میدم که کارنامه اعمالش رو سیاه تر کنه(که این 100% اشتباهه)؟

نمی دونم اما خیلی سخته که آدم اینقدر تحمل داشته باشه وببینه نزدیکترین و دوست داشتنی ترین آدمهای دوروبرش اینقدر با شهامت تو روش وای میستن ودروغ میگن.

واسه من که سخته. اما چاره چیه؟شما بگین.......

پی نوشت :

1-از منظر شما پاریکال واقعی کیه؟

2-نقش من واقعا چیه؟    الف)پاریکال    ب)پرین    ج)ژانوالژان      د)سگ آقای پتیول

3-من از یکی خیلی ناراحتم.اما تا الان نفهمیده.من باهاش میخندم و اون فکر میکنه من شادم.

4-یادمون باشه دروغ یکی از نماد های ظلمه و دروغگو ظالم.

5-خوشم میاد که اول از همه بخودت شک کردی!(آی که شیشه خورده داری)

6- من آخرش نفهمیدم که سگ آقای پتیول دم داشت یا نداشت!

7-یه روزی همش رو میگم و اون روز روزیه که تو روسیاهی و من روسفید.

ای دل غافل................کاشکی می فهمیدی.....شرمنده این یه جمله مال اینجا نبود

ارسال شده در: 28 مرداد 1387ساعت 18:46 توسط:جیغ

داداش کایکو من جدیدن ژان وال ژان هم شده . . .

ارسال شده در: 25 مرداد 1387ساعت 18:52 توسط:جیغ

مردان در صید عشق به اندازه نامنتهایی نامردن...
گدایی عشق میکنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند...
اما همین که مطمئن شدند...
مردانگی را در کمال نامردی به جای می آورند...

"دکتر علی شریعتی"



ته نوشت:

۱. همه کس و همه چیز را دوست بدارولی به هیچ کس و هیچ چیز دل مبند.
ارسال شده در: 4 تیر 1387ساعت 00:41 توسط:جیغ

مادر دوستت دارم

 

 

وقتی که تو ۱ ساله بودی، اون (مادرت) بِهت غذا میداد و تو رو تر و خشک می کرد ...
تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو ۲ ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که  وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که ۳ ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.
تو هم با ریختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی !
وقتی ۴ ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.
تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتی که ۵ ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به مهد کودک بری.
تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی !
وقتی که ۶ ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی ...!
وقتی که ۷ ساله بودی، اون، برات یک توپ فوتبال خرید.
تو هم، با شکستن پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!!!
وقتی که ۸ ساله بودی، اون، برات بستنی خرید.
تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۹ ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۰ ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی !
وقتی که ۱۱ ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد.
تو هم، ازش تشکر کردی: ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه !
وقتی که ۱۲ ساله بودی، اون دلسوزانه تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِونی بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردی: صبر کردی تا از خونه بیرون بره و بعد ...
وقتی که ۱۳ ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری!
وقتی که ۱۴ ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردی: با فراموش کردن  نوشتن یک نامه ساده !!!
وقتی که ۱۵ ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردی: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتی که ۱۶ ساله بودی، اون بهت رانندگی یاد داد ...
تو هم ،هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی ؛ اینجوری ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۷ ساله بودی،و وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی
وقتی که ۱۸ ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که  تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی!
وقتی که ۱۹ ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتی و بچه ننه نشون بدی!!!
وقتی که ۲۰ ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره !
وقتی که ۲۱ ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.
تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!!!
وقتی که ۲۲ ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی؟!
وقتی که ۲۳ ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتی که ۲۴ ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !
وقتی که ۲۵ ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه...
تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی!!!
وقتی که ۳۰ ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، همه چیز دیگه تغییر کرده !!!
وقتی که ۴۰ ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه.
تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی!
وقتی که ۵۰ ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!!


و سپس، یک روز، اون، به آرامی از دنیا میره  و تمام کارهایی که در حق مادرت انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد ...

 

 

 

ته نوشت:


۱. اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی : با کوچکی یک بوسه تا بزرگی گفتن : مادر دوستت دارم ...

 

۲. امضاء جوتی! 

 

  

ارسال شده در: 14 خرداد 1387ساعت 00:48 توسط:جیغ


‌BLOCKED


 

 

 

 

 

ته نوشت:

۱.   ۲۴ساعت از آپ این پست گذشته دیدم نمی کشم حالا دارم اینا رو می نویسم.

۲. الان که دارم این و می گم بعد کلی نخوابیدن گریه کردن و فکر کردنه، نمی تونم از وبلاگم بگذرم، نه! نمی شه

۳. اگه می رفتم می گفتن کم اورد ولی من،  نه! کم نمیارم، مهم نیست که الان میشناسنم، خوبیش به اینه که یه مدت همه سرکار بودن.بر می گردم ولی الان نه!!!!!