ارسال شده در: 18 آبان 1387ساعت 19:04 توسط:عزلت

یه شعری هست که من خیلی عاشقشم. یه جورایی هر وقت تو ذهنم مرورش میکنم من رو تا ماورای عالم خاکی میبره...


پر کن پیاله را

کاین آب آتشین،

دیریست ره به حال خرابم نمی برد.

این جام ها که در پی هم گشته اند تهی،

دریای آتشند که ریزم به کام خویش.

گرداب می رباید و آبم نمی برد.

پر کن پیاله را

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد.

پر کن پیاله را

پر کن پیاله را

ارسال شده در: 4 آبان 1387ساعت 10:23 توسط:عزلت

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه:

پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟

پدرش فکر می کنه و می گه :

بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم

که تو متوجه سیاست بشی .

من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم.

مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه.

کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست،

چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره.

تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.

داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است.

امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست

و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی. 

پسرکوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره.

می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده

و داره توی خرابی خودش دست و پا میزنه.

می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست

و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه.

می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه،

می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده ….؟؟؟؟  .

می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه. 

فرداصبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟

پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست.

سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پا برهنه رو می ده،

در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته

و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه،

در حالی که نسل آینده داره توی کثافت خودش دست و پا می زنه!!!

ارسال شده در: 17 مهر 1387ساعت 15:25 توسط:عزلت

ساقه با ریشه خود

                    حس غریبی دارد

 باغ امسال چه پاییز

                     عجیبی دارد؟

 غنچه شوقی به شکوفا

                       شدنش نیست دگر

                                      با خبر گشته که دنیا

                                                     چه فریبی دارد...

        خاک هم خشک شده

                             مثل کویری تشنه

                                        گویی از جای دگر مزرعه

                                                                  شیبی دارد...

  

ارسال شده در: 16 مهر 1387ساعت 15:45 توسط:عزلت

روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شده و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت زده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد. یکی از همسفرانش علت امر را پرسید. گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می تواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نماید.   

 

پاورقی: 

فکر می کنید چند تا از أدمهای دوروبرمون اینجوری باشن؟

 

ارسال شده در: 31 شهریور 1387ساعت 17:11 توسط:عزلت
خداوندا !

اگر روزی بشر گردی

ز حال ما با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن

از این بدعت

خداوندا

تو می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است

چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و

از احساس سرشار است . 

                     دکتر شریعتی 

 

پاورقی : 

۱- امروز داشتم به کلمه ها فکر میگردم. ناخودآگاه یهچیز اومد تو ذهنم. دارم بهش فکر میکنم که اونو به کی نسبت بدم :  

((کپسول گه))

ارسال شده در: 30 شهریور 1387ساعت 17:09 توسط:عزلت

تو ماه را بیشتر از همه دوست داشتی...
و حالا ماه هر شب
تو را به یاد من می‌آورد
می‌خواهم فراموشت کنم
اما...
این ماه
با هیچ دستمالی از پنجره پاک نمی‌شود... 

 

پاورقی : 

۱- همینجوری خوشم اومد از شعرش گفتم بزارم حالشو ببرین . 

۲-من گشنمه. 

۳-جیغ خان وسط ماه رمضون و غارت یخچال؟ نگو که ...؟ 

۴-دارم آش درست میکنم.بفرمایید. ...آشغال کفشتو در بیار. یابو علفی!!! 

۵- ظاهرا بد خاطر در مقابل عشقت کم آورده .جیغ نگفته بودیا !!! کی بیایم عروسی ایشالله؟ 

۶-دهن همتون سرویس....حواسم پرت شد پیاز داغم سوخت. وای شمسی خانوم......

ارسال شده در: 26 شهریور 1387ساعت 22:25 توسط:عزلت

تست فیلتر سه گانه!

در یونان باستان ، سقراط تا حد زیادی به دانشمندی اشتهار داشت. روزی یکی از آشنایان فیلسوف بزرگ به دیدارش آمد و گفت : می دانی  درباره دوستت  چه شنیده ام ؟
سقراط جواب داد : یک دقیقه صبر کن ، قبل از اینکه چیزی بگویی می خواهم امتحان کوچکی را بگذرانی که به آن تست فیلتر سه گانه می گویند.
آشنا پرسید: فیلتر سه گانه ؟
سقراط ادامه داد: قبل از اینکه با من درباره دوستم صحبت کنی، شاید بد نباشد که چند لحظه صبر کنی و چیزهایی را که می خواهی بگویی فیلتر کنی . به همین خاطر به این امتحان، تست فیلتر سه گانه می گویم.
 اولین فیلتر، حقیقت است. تو کاملا مطمئنی مطالبی که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟ مرد گفت : نه، درحقیقت من همین الان درباره اش شنیدم و... 
سقراط گفت : بسیار خوب، پس تو واقعا نمی دانی که حقیقت دارد یا خیر.
حالا دومین فیلتر را امتحان می کنیم، دومین فیلتر نیکی است. چیزی که می خواهی راجع به دوست من بگویی، مطلب خوبی است؟
مرد جواب داد: نه، کاملا برعکس ... .
سقراط ادامه داد: خُب، پس تو می خواهی به من راجع به او چیز بدی بگویی اما دقیقا از درستی آن مطمئن نیستی. هنوز باید امتحان را ادامه دهی چون هنوز یک فیلتر باقی مانده: فیلتر فایده. مطلبی که می خواهی راجع به دوستم به من بگویی، فایده ای برای من دارد؟ مرد جواب داد: نه، نه واقعاً.
سقراط نتیجه گیری کرد : اگر چیزی که می خواهی به من بگویی نه حقیقت است نه خوبی دارد و نه فایده ای دارد، پس چرا اصلاً بگویی ؟؟؟ 

 

پاورقی :  

اینو نوشتم واسه بعضیا !!!

ارسال شده در: 13 شهریور 1387ساعت 22:22 توسط:عزلت

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه میکرد و می گفت : سقف قفست شکسته , چرا پرواز نمی کنی؟

ارسال شده در: 11 شهریور 1387ساعت 17:03 توسط:جیغ
روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"

شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟